پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
غم
ای کسانی که مامور کفن و دفن من هستید مرا در تابوت سیاهی بگذارید و بگذارید همه ببینند که هر چه سیاهی بوده من در این دنیا کشیده ام و دستهای مرا از تابوت بیرون بگذارید تا همه ببینند که از این جهان هیچ چیز با خود نبرده ام و سپس بر سر قبر من هیچ گل و گیاه معطری نگذارید زیرا گلی که من میخواستم پژمرده نخواهد شد بر سر قبر من تکه یخی بگذارید تا با اولین اشعه ی نورانی خورشید اب شود و به قبرم فرو رود زیرا من کسی را ندارم که به جای مادرم گریه کند بر سر قبر مزارم بنویسید
ازرده دلی بود در این خلوت خاموش
او زاده ی غم بود ز همه غم های جهان گشت فراموش در این خلوت خاموش

دوست دارم بدانم اولین کسی که بر سر مزارم اشک میریزد و اخرین کسی که فراموشم میکند کیست؟
امیدوارم تو باشی عزیزم
>>اپ بعدی بعد از امتحان کنکور سال ۸۸<<
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط : علیرضا
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
برای تو...
برای تو
به اولین کسی که گل سرخ را کاشت سلام میگویم وبه اولین دلی که عاشق شد درود میفرستم.خوشا اولین خاطره،خوشا اولین لبخند،خوشا اولین گفتگو.مدام ثانیه ها را میبینم که از روبه رویم میگذرند و در پشت خیابان های گنگ گم می شوند.عمر من کوه عظیمی از ثانیه هاست
.
چه قدر زود رفته است روزهای با تو بودن و چه قدر زود امده است روزهای بی تو بودن.به تو سلام میکنم که روزگاری اتاق مرا از بابونه و حرف اکندی.من در میان کلمات تو جوانه زدم وحرفهایم ناگهان لال شدند.به تو سلام میکنم که همواره از پنجره ها و نیلوفران هواداری می کردی و هیچ گاه مرا در مهلکه ی عشق تنها نگذاشتی
.
چه قدر تیره است روزهایی که از نام دلاویز تو تهی است
!
چه قدر طولانی است جاده ای که گام تو را از یاد برده است
!
چه قدر لجوج است مدادی که نمیخواهد از تو بنویسد
!
شعر هایم را زیر سایه بانی کوچک گرد می اورم تا نفسهای تو را بیاموزند و جز تو مضمونی نپذیرند
.
چرا به من نگاه نمی کنی؟
چرا دستی به سر و روی من نمی کشی؟
چرا سری به تنهایی من نمیزنی؟
به تو سلام میگنم که روزگاری حرفهایم را میان اینه ها قسمت میکردی.به تو سلام میکنم که عاشق سیبها بودی و برای روحهای گمشده،نوحه می سرودی.دلم را به خانه ی تو می اورم برایم فنجانی چای و تکه ای شعر بیاور
.
سلام مرا سبز کن ای یگانه ای که کهکشانهای حوالی خانه ات پاییز و زمستان ندارد
.

اپ بعدی بعد از ۷۳ نظر شما عزیزان
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط : علیرضا
شنبه سوم شهریور 1386
میدانی؟؟؟...
بی تو اما عشق بی معناست میدانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست میدانی؟
اسمانت را مگیر از من که بعد از تو
...
زیستن یک لحظه هم بی جاست میدانی؟
دوستت دارم همین
!
این راز پنهانی است که از نگاه ساکتم پیداست میدانی؟
عشق من بی هیچ تردیدی بمان با من
عشق یک مفهوم بی اماست
میدانی؟

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط : علیرضا
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
من او را رها کردم
خب بعد از این همه دوری این متن رو تقدیم به همه ی شما عزیزان
من او را رها کردم
وچقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی
اما من انقدر او را دوست دارم که او را رها میخواهم
رها از تمامی بندها و زنجیرها
هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود اینگونه خواستم
هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او
برای او بندی نساختم
اما او در بند خود گرفتار بود
ای کاش از خود رها شود
همانگونه که من با او از خود رها شدم

دوستت داشتم... يادت هست؟ گفتم دوستت دارم... و تو گفتي کوچکي براي دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم ... اما انقدر بزرگ شدم که يادم رفت دوستت دارم

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط : علیرضا